29/06/2026
نقاش یک سمت افتاده و مُرده. سطل رنگش یک سمت دیگه روی زمین پخش شده. مردمی که در #تصویر حضور دارند، سراغ سطل رنگ رفتهاند.
رنگی که روی زمین ریخته آبیه و شکلی شبیه به آسمان پیدا کرده. افرادی که اونجا حضور دارند، محو این تصویر شده و با دقت نگاه میکنند. اما برعکس این، برای نقاش اتفاق افتاده. نه تنها بهش نگاه نمیکنند، بلکه حتی حضورش حس نمیشه. انگار چنین کسی وجود نداره. یعنی «طرحِ» این نقاش از خود «نقاش» اهمیت بیشتری داره. حتی اگه اون طرح، اتفاقی؛ و فقط رنگی پخش شده رو زمین باشه. در واقع نشون میده که خیلیها به اون چیزی که باید «ببینند» یا «حس» کنند، یا «درک» کنند، اهمیت نمیدن.
از طرفی؛ خونی که از نقاش روی زمین ریخته با اون «رنگ آبی» که از سطل خالی شده، یک تضاد رو نشون میده. یعنی آسمانِ آبی که بر اثر اتفاق ایجاد شده و دروغه تبدیل به «حقیقت» و «مرگ» که حقیقتِ اون لحظهٔ نقاشه، انگار «وجود» نداره. و این «فرار از حقیقت» و «علاقه به شنیدن دروغ» در انسانها رو نشون میده.