17/04/2026
«در سکوتِ خانهای که صدا ندارد»
او زنیست از جنس ایستادگی
زنی که هر صبح، پیش از طلوعِ کامل آفتاب، خود را به جهان بیرون میسپارد تا کار کند، بجنگد، دوام بیاورد…
و در همان حال ، طفل کوچکش درکنارش.
روزش میان وظیفه و نگرانی میگذرد،
و عصر که برمیگردد، خستهتر از آن است که حتی نفس بکشد…
اما مجالِ خستگی ندارد.
باید برخیزد، به آشپزخانه برود، برای همه غذا آماده کند،
لباس بشوید، اتو کند، خانه را برق بیندازد،
مبادا گوشهای خاک بماند، مبادا کسی چیزی بگوید…
روزهای تعطیل؟
برای او، تعطیلی معنا ندارد.
او محکوم است به ماندن، به نگهداری از خانهای که هرگز برایش پناه نشد.
نه تفریحی، نه مهمانیای، نه خندهای از ته دل…
و نه حتی اجازهای برای نفس کشیدن بیرون از این چارچوب تنگ.
او پدر ندارد، مادر ندارد،
و همین بیپناهی، زنجیر شده است به پایش…
زنجیری که او را وادار میکند هرچه هست، هرچه میگذرد، تحمل کند.
و شوهرش…
مردی که باید همدمش باشد،
از صبح تا شام بیرون است،
و شبها، خسته یا بیحوصله،
یا در دنیای فوتبال گم میشود،
یا در بازیهای بیپایان…
و این زن،
با هزار حرف نگفته،
چشم به راه میماند…
برای لحظهای کوتاه،
برای شنیده شدن…
اما شبها هم مثل روزها میگذرند،
بیهیچ تغییری…
روزها، ماهها، سالها…
و او، آرامآرام،
در سکوتی که کسی نمیشنود،
از درون فرو میریزد…
و اینگونه است که میپرسد:
زن بودن… یعنی محکوم بودن به تحمل